شنبه سيزدهم شهریور يکهزار و سيصد و هشتاد و نه
صفحه اول   |  کلام روز تصادفی  |  عضویت   |  درباره ما   |  تماس با ما
 

 
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت. خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود.
مسافر فرياد زد: هي، خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد: ميدانم.
مسافر گفت: پس چرا بيرون نمي آيي؟ مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد. مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي، سينه پهلو ميكني!!

زائوچي در مورد اين داستان مي گويد: خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را درك کند.
 
 
 

All rights reserved. © 2009